انتشار در: شنبه 11 بهمن 1404

چرا واقعیت‌ها ذهن ما را تغییر نمی‌دهند

نوشته: جیمز کلیر

اقتصاددان مشهور، جی. کی. گالبریث، زمانی نوشته بود:

“وقتی انسانها میان تغییر دادن نظر خود و اثبات این‌که نیازی به تغییر نظر وجود ندارد مخیر می‌شوند، تقریباً همه با جدیت مشغول اثبات دومی می‌شوند.”

 

لئو تولستوی حتی صریح‌تر می‌گوید:

“پیچیده‌ترین موضوعات را می‌توان برای کندذهن‌ترین انسان توضیح داد، به شرطی که هنوز درباره آن‌ها نظری نساخته باشد؛ اما ساده‌ترین چیزها را نمی‌توان برای باهوش‌ترین انسان روشن کرد، اگر عمیقاً متقاعد شده باشد که بدون کوچک‌ترین تردیدی، حقیقت همان است که خودش می‌داند.”

اینجا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟
چرا واقعیت‌ها نظر ما را تغییر نمی‌دهند؟
و چرا انسان‌ها گاهی همچنان به باورهای نادرست یا غلط پایبند می‌مانند؟
اصلاً این رفتار چه فایده‌ای برای ما دارد؟

منطق باورهای نادرست

انسان‌ها برای بقا، به درکی نسبتاً دقیق از جهان نیاز دارند.
اگر تصویر ذهنی شما از واقعیت با دنیای واقعی تفاوت فاحشی داشته باشد، در انجام کارهای روزمره و تصمیم‌گیری‌های مؤثر دچار مشکل می‌شوید.

اما حقیقت و دقت تنها چیزهایی نیستند که ذهن انسان برایشان ارزش قائل است.
انسان‌ها همچنین نیاز عمیقی به تعلق داشتن دارند.

من(جیمز کلیر) در کتاب عادت‌های اتمی نوشته‌ام:

“انسان‌ها موجوداتی گله‌ای هستند. ما می‌خواهیم با دیگران هماهنگ شویم، پیوند برقرار کنیم و احترام و تأیید اطرافیان‌مان را به دست آوریم. این گرایش‌ها برای بقای ما ضروری‌اند. در بخش عمده‌ای از تاریخ تکامل، اجداد ما در قالب قبیله‌ها زندگی می‌کردند. جدا شدن از قبیله! یا بدتر از آن، طرد شدن، به معنای حکم مرگ بود.”

درک حقیقت یک موقعیت مهم است، اما عضو ماندن در یک قبیله نیز به همان اندازه اهمیت دارد.
این دو میل اغلب با هم هم‌راستا هستند، اما گاهی با یکدیگر تعارض پیدا می‌کنند.

در بسیاری از موقعیت‌ها، ارتباط اجتماعی برای زندگی روزمره مفیدتر از دانستن حقیقت دقیق یک موضوع خاص است.
روان‌شناس دانشگاه هاروارد، استیون پینکر، این موضوع را چنین توضیح می‌دهد:

“افراد بر اساس باورهایشان پذیرفته یا طرد می‌شوند. بنابراین یکی از کارکردهای ذهن ممکن است نگه‌داشتن باورهایی باشد که بیشترین تعداد متحد، حامی یا پیرو را برای فرد به ارمغان می‌آورد، نه الزاماً باورهایی که بیشترین احتمالِ درست بودن را دارند.”

ما همیشه چیزی را باور نمی‌کنیم چون درست است؛
گاهی آن را باور می‌کنیم چون باعث می‌شود در نظر کسانی که برایمان مهم‌اند، خوب به نظر برسیم.

کوین سیمْلِر این نکته را به‌خوبی بیان کرده است:

“اگر مغز پیش‌بینی کند که با پذیرش یک باور خاص پاداش می‌گیرد، با کمال میل آن را می‌پذیرد و چندان اهمیتی نمی‌دهد که این پاداش از کجا می‌آید؛ چه پاداش عملی باشد (نتایج بهتر از تصمیم‌های بهتر)، چه اجتماعی باشد (رفتار بهتر اطرافیان)، یا ترکیبی از هر دو.”

باورهای نادرست ممکن است از نظر اجتماعی مفید باشند، حتی اگر از نظر واقعی نادرست باشند.
می‌توان این وضعیت را چنین توصیف کرد:
از نظر واقعی غلط، اما از نظر اجتماعی دقیق.”

وقتی مجبور به انتخاب می‌شویم، اغلب دوستان و خانواده را به واقعیت ترجیح می‌دهیم.

این بینش نه‌تنها توضیح می‌دهد چرا در مهمانی‌ها سکوت می‌کنیم یا وقتی والدین‌مان حرفی آزاردهنده می‌زنند چشم‌پوشی می‌کنیم، بلکه راه بهتری برای تغییر ذهن دیگران نیز نشان می‌دهد.

واقعیت‌ها ذهن ما را تغییر نمی‌دهند؛ دوستی این کار را می‌کند

قانع کردن کسی برای تغییر نظرش، در واقع یعنی قانع کردن او برای تغییر قبیله‌اش.
اگر فرد باورهایش را کنار بگذارد، ممکن است پیوندهای اجتماعی‌اش را از دست بدهد.
نمی‌توان انتظار داشت کسی نظرش را تغییر دهد، اگر هم‌زمان جامعه‌اش را از او بگیرید.
باید جایی برای رفتن به او بدهید.

هیچ‌کس نمی‌خواهد جهان‌بینی‌اش فرو بریزد اگر نتیجه‌اش تنهایی باشد.

راه تغییر دادن ذهن افراد این است که با آن‌ها دوست شوید، آن‌ها را وارد دایره خود کنید، بخشی از جمع‌تان سازید.
در این صورت، آن‌ها می‌توانند بدون ترس از طرد شدن اجتماعی، باورهایشان را تغییر دهند.

فیلسوف بریتانیایی آلن دوباتن پیشنهاد ساده‌ای دارد:

“نشستن پشت یک میز با گروهی از غریبه‌ها، فایده‌ای عجیب و بی‌نظیر دارد: نفرت‌ورزی بدون پیامد را دشوارتر می‌کند. تعصب و نزاع‌های قومی از انتزاع تغذیه می‌شوند. اما نزدیکی‌ای که یک وعده غذا ایجاد می‌کند، دست‌به‌دست شدن ظرف‌ها، باز کردن هم‌زمان دستمال‌ها، یا درخواست نمک از یک غریبه، توان ما برای چسبیدن به این باور را مختل می‌کند که آن ‘دیگری‌ها’ سزاوار طرد یا خشونت‌اند. با وجود همه راه‌حل‌های سیاسی کلان، معدود چیزهایی به‌اندازه مجبور کردن همسایه‌های مشکوک به خوردن شام با هم، تحمل‌پذیری ایجاد می‌کند.”

شاید این تفاوت‌ها نیستند که دشمنی می‌سازند، بلکه فاصله‌ها هستند.
هرچه فاصله کمتر می‌شود، فهم متقابل بیشتر می‌شود.

این جمله آبراهام لینکلن به یاد می‌آید:

“از آن مرد خوشم نمی‌آید؛ باید بیشتر او را بشناسم.”

واقعیت‌ها ذهن ما را تغییر نمی‌دهند.
دوستی این کار را می‌کند.

طیف باورها

سال‌ها پیش، بن کاسنوچا ایده‌ای را با من در میان گذاشت که هنوز رهایم نکرده است:
افرادی که بیشترین احتمال تغییر دادن نظر ما را دارند، کسانی هستند که در ۹۸ درصد موضوعات با آن‌ها هم‌نظر هستیم.

اگر کسی که دوستش دارید و به او اعتماد دارید، باوری رادیکال داشته باشد، احتمال بیشتری دارد که آن را جدی بگیرید.
اما اگر همان باور را فردی کاملاً متفاوت مطرح کند، به‌راحتی او را نادیده می‌گیرید.

می‌توان باورها را روی یک طیف تصور کرد.
اگر این طیف را به ۱۰ بخش تقسیم کنیم و شما در جایگاه ۷ باشید، تلاش برای قانع کردن کسی که در جایگاه ۱ است، بی‌فایده است.
فاصله بیش از حد زیاد است.

در عوض، بهتر است با کسانی در جایگاه‌های ۶ و ۸ ارتباط بگیرید و به‌تدریج آن‌ها را به سمت خود بکشید.

داغ‌ترین بحث‌ها معمولاً میان دو سر طیف رخ می‌دهد،
اما بیشترین یادگیری از کسانی اتفاق می‌افتد که به ما نزدیک‌اند.

هرچه یک ایده از جایگاه فعلی ما دورتر باشد، احتمال رد شدنش بیشتر است.

برای تغییر ذهن‌ها، نمی‌توان جهشی عمل کرد.
باید لغزید، نه پرید.

چرا ایده‌های نادرست زنده می‌مانند

یکی دیگر از دلایل تداوم ایده‌های بد این است که مدام درباره‌شان صحبت می‌شود.

سکوت، مرگ هر ایده‌ای است.
ایده‌ای که گفته یا نوشته نشود، با صاحبش می‌میرد.

ایده‌ها فقط زمانی به یاد سپرده می‌شوند که تکرار شوند.
و فقط زمانی باور می‌شوند که تکرار شوند.

نکته مهم این است:
مردم حتی هنگام انتقاد از ایده‌های بد هم آن‌ها را تکرار می‌کنند.

برای نقد یک ایده، ابتدا باید به آن اشاره کنید.
در نتیجه، همان ایده‌ای را بازتولید می‌کنید که می‌خواستید فراموش شود.

بیایید این را قانون تکرار کلیر بنامیم:
تعداد افرادی که یک ایده را باور می‌کنند، مستقیماً متناسب است با تعداد دفعاتی که آن ایده در یک سال گذشته تکرار شده است. حتی اگر نادرست باشد.

بهترین اتفاق برای یک ایده بد، فراموش شدن است.
و بهترین اتفاق برای یک ایده خوب، به اشتراک گذاشته شدن.

سرباز فکری یا دیده‌بان فکری؟

اکثر مردم برای پیروزی بحث می‌کنند، نه برای یادگیری.
آن‌ها مثل سربازان‌اند، نه دیده‌بان‌ها.

اگر واقعاً می‌خواهید ذهن‌ها را تغییر دهید،
باید کمتر بجنگید و بیشتر کاوش کنید.

 

اول مهربان باش، بعد درست
هاروکی موراکامی نوشته است:

“به خاطر داشته باشید که بحث کردن و پیروز شدن، یعنی ویران کردن واقعیتِ کسی که با او بحث می‌کنید. از دست دادن واقعیت دردناک است؛ پس حتی اگر حق با شماست، مهربان باشید.”

واژه «مهربان» از ریشه «خویشاوند» می‌آید.
مهربانی یعنی با دیگری مثل خانواده رفتار کردن.
دوستی بساز.
غذا به اشتراک بگذار.
کتابی هدیه بده.
اول مهربان باش، بعد درست.

چنانچه نظری دارید در خصوص این مقاله، خوشحال میشیم بخونیم